از سرآسیو تا اسمالون

از سرآسيو تا اسمالون
 
پنج محله كهن تر از پايتخت
 
پنج محله ، پنج نام! اين تمام چيزي است كه كن امروز از بزرگي و شكوه گذشته به يادگار دارد. كني كه يك روز محدوده اش از ميانه جاده چالوس بود تا جنوب شهر تهران، امروز در اين پنج محله خلاصه مي شود. به علاوه كناره هاي كن كه حاشيه اي است براي سبز شدن باغ ها. از آلبالو و خرمالو و انار بگيريد تا گردو يا به قول خودِ كني ها «جوز!»
007443.jpg
دوآزده ایموون
پنج محله به جا مانده از تمام وسعتي كه مي گويند از تهران نيز قديمي تر است و پنج نام از روستايي كه روزي تمام تهران و اين محدوده اطراف بود و امروز محله اي كوچك از چندين و چند محله منطقه ۵ است.پنج محله، پنج نام كه عبارتند از: سرآسياب، اسمالون  «اسماعيليان»، بالون «بالان»، در قاضي «دارقاضي» و ميون ده «ميان ده»!
سرآسياب «جردن» كن!
مي توان گفت سرآسياب جردن كن است. در ضلع شمالي و نزديك به شهران و جاده سولقان. به همين خاطر از شمال منطقه ـ سرآسياب ـ شروع مي كنم. به هرحال در اين بلاد تمام رده ها به شمال شهر ختم مي شود!اما قبل از وارد شدن به محله، طرح اين پرسش بد نيست كه چرا «سرآسياب»؟
حكمت اين نام چيست؟
مي گويند در كن آسياب هاي زيادي وجود داشته و يكي از آنها در نزديكي تكيه كنوني سرآسياب بوده. در حول اين يك محل و در كنار نانوايي محله جايي وجود داشته به نام «سوختون» كه در آنجا هيزم مي ريختند تا نان بپزند و چون نزديك به آسياب بوده اين محل به سرآسياب مشهور شده. طبق آنچه از روستاهاي كهن در دست است، بيشتر اين روستاها محلي به نام سرآسياب دارند و آنهم به خاطر وجود آسياب در زندگي آن روز اين جماعت است.
آنطور كه اهالي مي گويند، محله سرآسياب زمين هاي وقفي زيادي دارد. در اين ميان اماكن كهن زيادي وجود دارد كه مسجد امام حسن و تكيه سرآسياب از اين جمله است. مي گويند قدمت تكيه سرآسياب به بيش از دويست سال مي رسد. تا آنكه حدود پانزده سال پيش حاج شعبانلي به بازسازي اين «تكيه» مي پردازد. بر پايه اعتقاد مردم اين تكيه اول مسجد بوده كه بعدها حسينيه به آن اضافه شده است.
اگر قرار باشد به جز مساجد و حسينيه ها از مكاني ديگر ياد كنيم كه قرارگاه عقيدتي مردم باشد بايسته است كه از امامزاده جعفر نام ببريم. امامزاده اي كه امروزه پايين تر از چهارراه شيدا و بالاتر از تكيه سرآسياب واقع شده است. اين امامزاده براي اهالي نامي آشناست، چون هنوز كه هنوز است، درگذشتگان خود را در اين امامزاده به خاك مي سپارند.
در قاضي و كوچه هاي تودرتو
اهالي كن در هنگام عزاداري هاي محرم و صفر دسته هاي عزاداري زيادي به راه مي اندازند. عموماً اين دسته ها اگر از سرآسياب حركتشان را آغاز كنند در ادامه به در قاضي مي روند و بعد به ترتيب به ميون ده، بالون و اسمالون مي رسند . ما نيز در ادامه كار سري به در قاضي مي زنيم و پس از آن ادامه ماجرا...!
كوچه هاي در قاضي عموماً پيچ در پيچ اند. از اين كوچه پسكوچه هاي تنگ و پيچ در پيچ راهي مي يابم به امامزاده در قاضي يا امامزاده كابل حسين! به داخل حرم امامزاده مي روم. اتاقي كوچك كه قبري را در ميانه خويش جاي داده! روي سنگ قبر بدون حفاظ امامزاده نوشته شده:
«از فرزندان امام سجاد كه در كن در كوچه گهوارتراشان به مدت سه روز در منزل شخصي به نام حاج احمد حلوايي بودند، مأموران اطلاع پيدا كردند و ايشانرا به شهادت رسانيدند.» قدمت كن و محله  هاي وابسته درست معلوم نيست. حداقل اهالي درست از آن اطلاعي ندارند. اما گويا در زمان تجديد بناي ساختمان مسجد كه قبل ها فقط يك ديوار گلي داشت سنگي پيدا مي شود با نوشته اي كهن كه مربوط مي شده به هزار و صدو هفتاد سال پيش!
اما شايد معماتر از قدمت نام در قاضي باشد كه اتفاق اهالي از معناي آن بي خبرند. تنها و تنها مي گويند و بيشتر نيز در پي آن كه بفهمند اين نام يعني چه نيستند. اما احتمالاً و به قول يكي از اهالي محل سكونت يك قاضي يا يك عالمي بوده است و گمان مي رود كه «دارقاضي» يا «دارالقاضي» باشد. كه امروزه به درقاضي تبديل شده.
تمام محله هاي كن براي خود تكيه اي دارند و درقاضي نيز مانند آن ديگران. نكته جالب اين است كه عموماً مركزيت محله با اين تكيه هاست و حتي امروز پيرمردهاي قديمي را مي توان در اطراف اين تكيه ها سراغ گرفت. به گفته يكي از همين بزرگواران كه چندان هم مايل به فاش شدن!! نامش نبود، بزرگان زيادي در اين تكيه نماز خوانده اند. بزرگان و بزرگواراني چون سيدابوالفضل برقعي آقا شيخ محمدعلي عميقي، حاج آقا كرباسي و حتي پيش تر از اينان حاج ملاباقر كه احتمالاً در زمان امامت او هيچيك از اين پيرمردها در ميانه نبوده اند. در پايان ذكر اين نكته بد نيست بدانيد كه اهالي در قاضي مي گويند تكيه شان منحصر بفرد است و در تهران نظير ندارد. حتي تا جايي كه در ايام محرم براي خرج دادن يك تن برنج هم كم مي آيد.
خيلي دوست داشتم كه قديمي هاي محله در قاضي را نيز ملاقات كنم. كساني كه مانند حاج محمد باقر، حاج علي حسين يا حاج حسن بزرگي كه نمي دانم آيا در قيد حياتند يا خير! اگر هستند خداوند حفظشان كند و اگرنه مورد رحمت الهي قرار گيرند.
ميون ده يا محله حاج فتاح
«ميون ده» همانطور كه از نامش پيداست، در ميانه كن واقع شده است. نمي دانم رونق آن روزهاي ميون  ده چگونه بوده است، اما امروزه كه چندان رونقي ندارد، خلوت شده و بدون تب و تاب. قبل از اينكه به خانه حاج اسدالله فتاحی برسم، از كوچه مداحي ديدن مي كنم. كوچه مداحي كوچه اي عجيب و غريب و تنگ و تاريك است كه لنگه اش ديگر در شهرها و حتي روستاها پيدا نمي شود. سر در كوچه هر رهگذري را به ياد دروازده ها و كوچه هاي قديم تهران مي اندازد كه هر گذري سر دروازه اي داشت و شكل و شمايلي مخصوص! براي اطلاع از اوضاع و احوال میون ده  به سراغ حاج اسدالله فتاحی مي روم. حاج اسدالله از آنگونه آدم هاست كه در اولين نگاه به نظر مي آيد شناسنامه محله است. من همين فكر را مي كنم و به همين خاطر «ميون ده» را محله حاج فتاح نامگذاري كردم. به نزديكي خانه حاج اسدالله و خيابان حاج فتاح مي رسم. گويا حدسم درست بود. حاجي با ۸۶ سال سن بسيار سرحال به نظر مي آيد. خدا حفظش كند. نام پدر وي حاج شعبانعلي است و از اهالي كن! ديدار و صحبت با وي فرصتي مغتنم براي شناخت «ميون ده» نصيبم كرد. حاج اسدالله از دعواهاي آن روزهاي كن به بدي ياد مي كند و مي گويد: «تمام محله ها با هم دعوا داشتند! هيچ كس از «ميون ده» مثلاً به سرآسياب نمي رفت. خيلي بد بود، اما الان خوب شده. خدا رحمت كند حاج آقا تهراني را كه همه را صلح داد. اعمال او باعث شد كه صلح و صفا برقرار بشه.»
ميون ده مثل باقي محله ها تكيه اي قديمي دارد. در كنار اين تكيه در گذشته پيرمردي بوده به نام كَل عبدالله يا همان كربلايي عبدالله. او تكيه را تعمير و بازسازي مي كند. بعدها حاج حسن فتاحی برادر همين حاج اسدالله براي تكيه سقف مي زند چرا كه تا پيش از آن چادر بوده است و ديرك هاي چوبي. اين حاج حسن فتاحی يك وقتي هم كدخداي اين محله مي شود. حتي مسجد نيز ساخت. مساجدي كه در تمام ماه محرم و صفرعزاداري داشت و حتي آقاي وحيد خراساني در اين مسجد نماز مي خواند. حاج آقاي تهراني نيز در اين مسجد حدود ۴۵ سال پيشنماز بود و منبر مي رفت. اما الان در اين تكيه بسته است و تنها در ماه محرم و ماه رمضان باز مي شود. كاملاً به چشم مي آيد كه زندگي اهالي كن در تمام محله پيوندي ناگسستني با عقايد آنان دارد. براي خارج شدن از اين مقوله بهتر است خاطره اي ذكر كنم از زبان حاج اسدالله: «من نامزد داشتم. ولي حدود يكسال و نيم از شرم و خجالت از جلو منزل پدرزنم رد نمي شدم. روزي پدر خانمم گفت: ما كه داريم براي عروس خريد مي كنيم يه «رو» هم براي داماد مي خريم. اما الان ...»!
لذت گپ زدن با حاجي تمامي ندارد ولي در پايان به ناچار از او مي خواهم كه يكي دو نفر از قديمي هاي ميون ده را به ما معرفي مي كند و او هم مي گويد: «كل عبدالله (كربلايي عبدالله) و كل يحيي (كربلايي يحيي)، از قديمي هان...»!
بالون، پايين يا بالاي ده؟!

007554.jpg
مي گويند قديمي ترين محله كن از ميان اين پنج محله و اماكن كهني كه حتي نشاني هم ازشان نيست محله بالون است. به قول رندان كني مكان هبوط آدم (ع) در اين زمين بوده. يعني«سرانديب» كن! گشت در كوچه هاي بالون نكات جالبي را پيش روي آدمي مي آورد. اينكه بيشتر پيرمردهاي بالون صندلي تاشويي دارند كه در كوچه و خيابان روي دوش مي گذارند و هر جا احساس خستگي كردند، باز مي كنند و رويش مي نشينند. نمونه ابوالقاسم يعقوبي با هفتادسال سن كه در حين گپي كوتاه نكات جالبي را نيز به ما گفت. نكاتي از محله بالون و گذشته اش! اين پيرمردها تاريخ زنده اين محله اند و خاطراتشان به اندازه كتابي قطور است كه حوصله اي مي خواهد تا آن را از سينه اينان بيرون بكشد.بالون اماكن كهن زيادي دارد. از مسجد و حسينيه و حمام گرفته تا آب انبار و درختان كهن!
مي گويند از اماكن بسيار قديمي كه شناسنامه محله و حتي كن محسوب مي شود. «تكيه» بالون است. مدتي نمي گذرد كه در هنگام تعمير اين تكيه به سنگ نوشته اي برخورده اند كه نشان از «وقف كنندگان» اين تكيه مي دهد. سنگي قديمي كه الان در ديواره كناري تكيه كار گذاشته شده. اما اهالي مي گويند قدمت اين تكيه بيش از سيصدسال است. اگر چه به نظر مي رسد از اين هم بيشتر باشد. نوروزي از اعضا هيئت امناي مسجد و محله مي گويد اين تكيه چند بنا و سازنده داشته. كساني چون اوستا اسماعيل بنا، اوستا علي اكبربنا، كربلايي اسماعيل بنا، اوستا حسن بنا!
محله بالون با چهارهزارنفر جمعيت امروز از محله هاي پرجمعيت كن است كه در ضلع جنوبي اين منطقه واقع شده با محصولاتي كشاورزي مانند: گندم،  توت، و ...! البته گندم در سال هاي دوردست كشت مي شده و امروزه زميني براي كشت گندم در اين اطراف نيست.
در بالون يكي دو قنات جاري است كه يكي از آنان قنات فرمانفرما نام دارد كه حكايت طولاني و جالبي دارد. اما از آن جالب تر و حيرت انگيزتر مسجد قديمي سر چاه است كه جزو ميراث فرهنگي شناخته شده. در مسجد دوچنار قدكشيده كه طبق محاسبات قدمت آنها به بيش از نهصدسال مي رسد.
اما از تمام اينها كه بگذريم آنچه كه از محله بالون قابل ذكر است، حكايت سوگواري در ماه هاي محرم و صفر است، مراسم سنگ زني اهالي بالون از مراسمي است كه از سال هاي دوردست براي اهالي محله مانده است. اهالي تمام كن مي گويند كه اين مراسم تنها رسم باقيمانده از روزگار كهن است.
و اما رسم سنگ زني...!
مي گويند سنگ زني براي زمان خروج مختار و انتقام وي از قاتلان اباعبدالله است. در آن روز مردم جمع شده و با كوبيدن سنگ ها به هم ـ البته به روش و سبك و سياقي خاص ـ به سوگواري اباعبدالله و خواندن نوحه مي پرداختند. مراسم سنگ زني از مشهورترين رسوم اهالي بالون است كه از گذشته برايشان به يادگار مانده است.
اسمالون، چوب ها و چماق ها
اسمالون يا اسماعيليان محله اي است در حاشيه كن و ضلع شرقی كن. چيزي از اسمالون در دست نداشتم حتي نمي دانستم چرا اسماعيليان؟! آيا خانداني در اين محله سكونت داشتند يا ...! به هرحال براي روشن شدن نكات تاريك بحث به سراغ حاج شعبان علي از اهالي قديمي رفتم. حاج شعبان علي الان حدوداً۷۵سال دارد. او را در مغازه خواروبار فروشي اش در جلو تكيه اسمالون يافتم. اگر يادتان باشد عرض شد كه تمام پيرمردها را مي توان در حوالي تكيه ها يافت! او از تكيه مي گويد و از اينكه چادر بوده و سقف نداشته. حتي از قرض كردن چادر از محله يهودي ها براي برپايي تكيه! وي كاملاً شكل و محيط و مساحت تكيه را برايم توضيح مي دهد. خوشرو و خوش اخلاق است. به طوري كه در پايان تمام جملات مي خندد. بخصوص وقتي كه از دعواهاي گذشته ياد مي كند و آن شور و شرهاي جوانان هر محله. البته در يادآوري آن خاطرات بسيار افسوس مي خورد كه چرا آن اتفاقات و حوادث بر كن و محله «اسمالون» گذشته است.
007557.jpg
حاج شعبانعلي درست نمي داند. ولي احتمال مي دهد قدمت اسمالون به بيش از چهارصد يا پانصدسال برسد. بناهاي قديمي مانند آب انبار و حمام كه نشان مي دهد قدمت اين محله شايد از آنچه مي پندارند بيشتر باشد. اين حمام كه الان توسط ميراث فرهنگي ضبط شده، حكايات غريبي دارد. مثل شب عروسي دامادها كه داماد را به حمام مي بردند و با دعا و صلوات بيرون مي آوردندش. به قول حاج شعبان علي پول هم نمي دادند. بلكه يك نان به حمامي مي دادند و از حمام استفاده مي كردند. الياس، حاج محمدعلي، و صمديزدي سه تن از حمامي هاي آن روزگارند. يادشان به خير.
پايان تمام ماجرا...
حكايات كن همانقدر عجيب است كه خودِكن! با اين چند صفحه نمي توان تمام كن را بازتاب داد، چرا كه كن براي خود «دنيايي» است!

امامزاده داوود

 

رفتن به زیارت امام زاده داود در دل کوه های شمال تهران تقریبا از واجبات تمام اهالی ساکنین اون سالهای تهران بود، خصوصا خانواده هایی  که خداوند پسر کاکل بسر  نصیبشون نکرده بود.  اون ها بعد از نا امید شدن از دوا دکتر اطبا و خاله  خانباجی ها راهی امامزاده می شدند و در صورت اجابت نذر برای ادای آن سال بعد به اتفاق آقا زاده و گوسفند قربانی بازم راهی آنجا بودند.

                      

حرم مطهر امامزاده داوود

      آقایون  به خاطر اینکه نام شان از صحنه روزگار محو نشود  و خانومها برای جلو گیری از ورود هوو به حریم خانه شان دست به دامن آن حضرت می شدند  که گویا زیاد هم نا امید نمی شدند که هنوز هم اثرات آن را می شود دید.

ضریح مطهر

 شما حتما آقایونی را می شناسید که اسمشان داوود است، و اگر دقت کنید آنها اولاد اول نیستند و قبل از خودشان حتما دو یا سه تا خواهر داشته و یا دارند.خوب خانواده ما هم از این امر مثتثنی نبود، البته نه برای پسر دار شدن بلکه برای زیارت امامزاده .

امامزاده داوود

اون قدیم قدیما بود که تازه اتوبوس های شرکت واحد سمت محله ما هم میامد. یک روز که خونه ننه زهرا اینا بودم عمو حسن وصف اتوبوسها رو می کرد که همه ی اونا بنز هستند و برای سوار شدن آنها باید بلیط خرید و از در  عقب باید سوار شد. درهای اتوبوسها خودش باز و بسته می شه و تعدادی از مسافر ها رو به روی همدیگر می نشینند و…..

نمایی از اتوبوس شرکت واحد در دهه 40 و 50

تا حرف رفتن امامزاده داوود شد، من چون می دونستم برای رفتن تا فرح زاد (که از اون جا باید سوار مال شد و یا پیاده روی رو از آنجا شروع کرد) حتما باید سوار چند تا اتوبوس شد، با گریه و زاری حرف خودم رو  به کرسی نشاندم که مرا هم ببرید. قرار شد فردا پنجشنبه بعد از ناهار حرکت  کنیم. پای اصلی سفرهای زیارتی یعنی آقا جون بزرگ و ننه زهرا و عمه عذرا شروع به تهیه لوازم سفر کردند.

نمایی از مسیر امروزی فرحزاد به امامزاده داود

یادمه اون شب خوابم نمی برد. همش تو فکر اتوبوسهای جدید بودم که چه جوریه و چه رنگیه، آخه اتوبوس ها ی قدیمی هر کدام یک رنگ و یک مدل بودند.

نمایی از مسیر فرحزاد به امامزاده داود

 بالاخره ساعت حرکت رسید و رفتیم .  از بچه ها،  من و امیر پسر عمه عذرا بودیم. تا میدان مجسمه را با همان اتوبوسهای قدیمی که آهنگ ماشین مش ممدلی رو برایشان ساخته بودند و بلیطش یک ژتون فلزی بود، رفتیم. سر خیابان مثل آدمهای دیگه  تو صف وایستادیم (فکر می کنم اولین باری بود که تو صف وایستادم) تا اتوبوس آمد.

نمایی از مسیر امروزی فرحزاد به امامزاده داوود

 رنگش کرم بود و سقفش و در هاش و قسمت موتورش سرمه ای بود. با سلام و صلوات، و با شک و تردید، انگار که می خواهیم سوار هواپیماهای توپولوف امروزی بشیم،  سوارشدیم و تا میدان مجسمه (24اسفند یا انقلاب کنونی) رفتیم.  من تمام وقت تو فکر کار کردن درهای اتوبوس بودم، وقتی شاگرد راننده تکمه ی آبی را فشار می داد در باز می شد و با فشار دادن تکمه  قرمزه در بسته می شد.

 الاغ کرایه ای !

خلاصه بعد از سوار شدن یک اتوبوس قدیمی دیگه رسیدیم به فرح زاد.  بنا به دستور ننه زهرا قرار شد یک الاغ کرایه کنند،  اثاثیه و من و  امیر  را هم سوار کنند. با بقیه نفرات که به خاطر ثوابش پیاده بودند، راهی شدیم. بعد از گذشتن  از باغات فرح زاد رسیدیم  به  چشمه ی  آب زندگانی که می باید زوار حتما از آب آن بنوشند. بعد از خوردن آب به صورت سرپایی، حرکت دوباره آغاز شد. منزل بعدی یونجه زار بود که برای رفع خستگی و برای شروع راهپیمایی کوهستانی ساعتی درآنجا بودیم، هنوز بوی ماست اون روز را حس می کنم و مزه اش را به یاد دارم. 

 مسیر امامزاده

دیگه آفتاب داشت غروب می کرد که از یونجه زار حرکت کردیم. تو راه صحبت از آمدن سیل در امامزاده داوود بود که همه چیز را برده به جز خود بقعه حضرت را و عجیبیش  این بود که می گفتند همه ی  آبی که وارد حرم شده از سوراخی که  بغل  قبر حضرت ایجاد شده بیرون رفته  و هنوز این روزنه هست.

مسیر فرحزاد به امامزاده داود در زمستان 

 بعد رسیدیم به  روستای کیگا .  حسابی شب شده بود که رسیدیم به منطقه نعل شکن، جای خطرناکی بود، خطرناک از این جهت که جاده ی  بالای کوه  خیلی باریک بود به طوری که در بعضی  از نقاط جاده دو تا مال (الاغ یا قاطر) نمی تونستند   از کنار هم رد بشوند. از همه بدتر این بود که الاغ ها  عادت داشتند در دل سیاهی شب  از لب دره راه بروند و چیزی نمانده بود من از ترس زهره ترک شم.

 نمایی از امامزاده داوود

راستی جملاتی که بین ما و کسانی که بر می گشتند رد و بدل می شد جالب بود، ما یعنی بزرگترهامون. بزرگترها به اون ها می گفتند زیارت قبول و اونها جواب میدادند التماس دعا و باز ما می گفتیم محتاج به دعاییم.

نمایی از سرداب و مقبره اصلی امامزاده داوود

 ترس و دلهره در وجودم هنوز باقی بود و در حال فکر کردن  به جملات بودم  که ته دره ی روبه رو، چراغ سبز امام زاده پیدا شد و کاروان ما به دستور آقا جون بزرگ ایستاد، که چیه؟ سلام گاه است و باید سلام بدیم.  من و امیر از الاغ پیاده شدیم و با دیگران پشت سر آقا جون بزرگ شروع کردیم به خواندن السلام… . 

گنبد مطهرامامزاده داوود

 من یک طراوت و بوی خاصی را حس می کردم، تا سلام تمام شد پرسیدم این بوی چیه؟  که ننه زهرا فرمودند بوی گیاه گزنه است و در باب  آن تا خود امام زاده فرمایش کردند، از جمله درست کردن آش ِآن  که چقدر خاصیت داره و برای کلیه دردهای شکمی دواست .

 نمایی از خودروهای مسافربر این مسیر

 آه ای دنیا ! .... و اما امروز پس از گذشت سالیان از آن روز بیاد ماندنی، خبری از آقاجون بزرگ و ننه زهرا و عمه عذرا و .....نیست.بی وفایی دنیا بر هیچ کس و هیچ چیز پوشیده نیست .

                                                                                                                                 

                                                      یادشان گرامی و خدا بیامرزدشان

امامزاده های کن

بقايايي از تاريخ دوردست

 
روبرويم تمدني افسارگسيخته بي هيچ توجهي تاريخ و ريشه آدم ها را هدف گرفته است؛ تا جاده اي بسازد براي ارتباط و نزديك شدن به تمدني دست نيافته. پشت سرم بقايايي از تاريخ گم شده ايران. تاريخ مردمي دور كه قدمتشان سنخيتي با تمدن امروزه ندارد. اينجا كن است
007560.jpg
هنوز آفتاب به ميانه آسمان نرسيده كه سعي مي كنم از ميان كوچه هاي تو درتوي بالون (يكي از محله هاي كن) راهي پيدا كنم و به محلي آشنا برسم. دوشنبه است و سكوت زنگ دار كوچه كه گهگاه با صداي كلاغي همراه مي شد وهمي ناآشنا را به من مي قبولاند. از زماني كه تصميم گرفتم تا در كوچه باغ هاي كن قدم بزنم چند ساعتي مي گذرد و هنوز نتوانسته ام راهي پيدا كنم تا به محلي آشنا برسد. برگ هاي پاييزي كه زردي شان نشان از وحشت باغ ها دارد سردرگمي ام را بيشتر مي كند. چرخش و چرخش و چرخش در ميان كوچه هاي كاهگلي و بي برگ و بار كن...
نواي اذان كه بلند مي شود كمي دل گرمم مي كند چرا كه صداي نزديك و گرم مؤذن زاده زياد دور به نظر نمي رسد. آنقدر كه تمام وحشت و اضطرابم در اين سكوت ممتد زنگ دار فرو مي ريزد.
به هواي صدا چند كوچه را مي پيچم از دور مي بينم كه چند زن كنار در خانه اي نشسته و سبزي پاك مي كنند. آن طرف تر كسي با شلنگ كوچه هاي خاكي و كاهگلي را آب مي پاشد. نزديك تر كه مي شوم تكيه بالون جلوه خاصي برايم دارد. گپي با پيرمردهاي به تاريخ پيوسته بالون مي زنم و راه مي افتم مسجد سرچاه را كه رد مي كنم صداي بوق و تردد ماشين ها در اتوبان همت آزارم مي دهد. روبرويم تمدني افسارگسيخته بي هيچ توجهي تاريخ و ريشه آدم ها را هدف گرفته است؛ تا جاده اي بسازد براي ارتباط و نزديك شدن به تمدني دست نيافته. پشت سرم بقايايي از تاريخ گم شده ايران. تاريخ مردمي دور كه قدمتشان سنخيتي با تمدن امروزه ندارد. اينجا كن است. شهري گم شده در تاريخ.

امامزاده جعفر: جايي براي زيارت

قدمتي نزديك به ۳۰۰ سال دارد امامزاده جعفر از نوادگان امام موسي كاظم(ع) است نقل مي كنند او جواني ۲۸ـ ۲۷ ساله بوده از ترس مأموران آن  زمان به كن مي آيد و چند روزي در كن ساكن مي شود. يكي از روزها در محل امامزاده كنوني درست در محلي كه آهنگري است زير درختي او را دستگير كرده و به قتل مي رسانند؛ اهالي آن زمان كن زمين بزرگي را كه الان قبرستان و امامزاده در آن واقع شده، وقف كرده و مردگان خود را در آن به خاك مي سپارند. بعدها مردي به نام حاج رمضان كني قسمتي از املاك خود را به امامزاده جعفر اضافه مي كند و اهالي براي او مقبره اي مي سازند تا نامش را زنده نگه دارند. از كرامات او پيرمردهاي محل نقل مي كنند: «يكي از خدام قديمي مردي فقير كه خودش را وقف امامزاده كرده بود و هر روز بعد از تميز كردن صحن و اماري امامزاده يك سكه روي قبر امامزاده مي يابد. بعد از مدتي اين خادم ماجرا را با مردم كن در ميان مي گذارد كه بعد از آن ديگر سكه اي روي قبر امامزاده نمي يابد.»به هر حال مردم كن اعتقاد زيادي نسبت به اين امامزاده دارند و در ميان صحبت هايشان مي  تواني شواهدي بركرامت اين امامزاده به دست بياوري.

امامزاده شعيب در ميان باغ ها

مردم كن نسبت به امامزاده شعيب ارادت خاصي دارند و بيشتر نذر و نيازهايشان به درگاه اين امامزاده است مي گويند از نواده هاي امام زين العابدين(ع) است و او نيز چون امامزاده جعفر(ع) صاحب كرامات زيادي است. چند سالي بعد از انقلاب حال و هواي آنجا سامان مي گيرد و مردم كن باغ بزرگي كه در جنب آن است را وقف مي كنند تا خرج ساماندهي آنجا شود.
 
          امامزاده شعیب          امامزاده شعیب
 
 به تازگي هم پرچم حرم حضرت ابوالفضل (ع) آذين دهنده بارگاه اين امامزاده شده است. امامزاده شعيب در پايين دره زرنو واقع شده است و باغ هاي اطراف آن را در برگرفته است.

امامزاده محمد(ع)
 

امامزاده محمد به نقل يكي از اهالي قدمت زيادي دارد اما از سابقه او اطلاع چنداني در دست نيست در مدت كوتاهي كه ما مشغول تحقيق بوديم نيز چيز چندان قابل توجهي از او به دست نياورديم مگر اينكه مدتي به دليل نامعلومي د در اين امامزاده بسته بوده حتي جست وجو در كتاب ها و ... نيز براي دريافتن سابقه اين امامزاده حاصل چنداني نداشت. با اين حال امامزاده محمد ميان باغ ها پذيراي زائران است.

امامزاده سيد محمدرضا


امامزاده سيد محمدرضا در انتهاي ميانده و ابتداي بالون واقع شده است. بسياري از اهالي او را به نام
 
امامزاده سیدمحمدرضاامامزاده سیدمحمدرضاامامزاده سیدمحمدرضا
 
امامزاده قبول ندارند و مي گويند كه يكي از علماي اسلامي و صاحب كرامت بوده و هيچ شجره نامه اي كه وي را به يكي از امامان منتسب كند پيدا نكرديم با اين حال اين زيارتگاه پذيراي بسياري از مردگان محلي است و البته ارادت مردم را نسبت به اين زيارتگاه نمي توان ناديده گرفت.»

امامزاده كابل حسين

نقل كرده اند وي از فرزندان امام سجاد بوده كه سه روز در كن محله گهواره  تراشان حضور پيدا كرده و در منزل يكي از سكنه به نام «حاج احمد حلوائي» ساكن شده كه مأموران زمان او را يافته و به قتل
 
امامزاده کابل حسین  (محله کن )
 
مي رسانند و مردم كن براي او جايي را مشخص كرده و بارگاهي هم براي او درست مي كنند. در قديم
اين محل تنها يك اتاق كوچك بوده با يك اماري كه روي قبر امامزاده به چشم مي خورد اما بعدها به همت
 
امامزاده کابل حسین  (محله کن )
 
اهالي و يكي از علماي كن به نام آيت الله تهراني مسجدي در كنار قبر امامزاده مي سازند و به نام
 مسجد جامع كن نامگذاري مي كنند.
 
امامزاده کابل حسین محله کن
 
 اكنون بارگاه امامزاده جايي قديمي است با سنگ قبري كه در كنار او نام چند نفر از سكنه دفن شده را هم مي توان ديد.

باغ ها و اماکن تاریخی کن

اسامي باغ ها و اماكن تاریخی در کن

 
آسياب شاه
در حاشيه باغ هاي كن محلي است به نام دوازديمون «دوازده امام» كه در نزديكي اين محل باغ بزرگي بوده و چون از نظر جريان آب، آب زيادي از آنجا عبور مي كرده آسيابي كه در آنجا ساخته شده به آسياب شاه منصوب شده. برخي معتقدند علت اين نامگذاري به اين دليل است كه ناصرالدين شاه املاك زيادي در اين محدوده داشته است.


باغ شاه
با توجه به نامگذاري اين باغ نظر هركسي به اين سمت مي رود كه اين باغ مربوط به يكي از شاهان قاجاري است اما مردم كن معتقدند چون اين باغ از نظر وسعت و تنوع محصولات از همه باغ هاي كن سربوده ، به نام باغ شاه معروف شده است.


باغ حاج باشي
در زمان ناصرالدين شاه رسم بود كه اين شاه تن پرور هرگاه به جايي يا چيزي برخورد مي كرد كه از آن خوشش مي آمد و از آن تعريف مي كرد صاحب ملك يا صاحب جنس بايد مي گفته: «پيشكش، نقل است روزي ناصرالدين شاه به محل دوازده امام مي رود و نزديكي آن باغي مي بيند كه از آن خوشش مي آيد صاحب باغ چون اقبال ناصرالدين شاه را مي بيند از ذكاوت خود استفاده كرده و مي گويد: «قربان اين باغ وقف امام حسين(ع) است» و به اين خاطر از دست درازي ناصرالدين شاه آسوده خاطر مي شود اما مي گويند بعدها وي اين باغ را وقف امام حسين(ع) كرده است.


ميان دزدك
مي گويند در قديم آبادي آنجا بوده اين محل جايي است نرسيده به دوازده امام با فاصله اي نزديك ۸۰۰ متر در اين منطقه آب زيادي جريان داشته و آب انبارهاي زيادي هم در آنجا بوده است يكي از مالكان قديمي و در گذشته اين قسمت به نام حاج علي اكبر محب علي بوده كه اكنون نيز بخشي از اين باغ ها را به فرزندان و نوه هايش اختصاص داده است.


دره بستانك
جايي نزديك شهرك مخابرات است. اين محل را قديمي ها به نام «درپستانك» مي شناسند در زبان و لهجه كني ها «پستانك» به درخت «سنجد» گفته مي شود و «دره» در زبان محلي به «در» تغيير شكل داده است. بنابراين اين محل جايي بزرگ و كوهپايه اي و دره اي بزرگ بوده كه در آن درخت هاي سنجد زيادي پيدا مي شده بعدها كه مردم تصميم مي گيرند آن محل را آباد كنند با پركردن دره آن را تبديل به يكي از باغ هاي پرمحصول كن مي  كنند. اينجا همانجايي است كه تمدن قديمي كن آن را به عنوان قبرستان انتخاب كرده و اهالي قديمي در آنجا قبرهاي زيادي پيدا كرده اند.


قنات كن
قنات اصلي كن را ابوالفضل برقعي نزديك به ۸۰ ـ ۷۰ سال پيش مي سازد تا مردم از كم آبي هاي تابستان نجات پيدا كنند. مي گويند اين قنات كل كن را طي مي كرده تا مردم از آب شرب آن استفاده كنند. بعد از انقلاب و پس از لوله كشي خانه هاي مسكوني منبع ذخيره آبي در انتهاي خيابان  روستايي فعلي مي سازند تا آب به بخش هاي بالايي كن راحت تر برسد.


قنات فرمانفرما
تعجبي ندارد كه نام فرمانفرما را هم در كن بشنويم. چون جايي در ايران نيست كه اين شاهزاده نامي از خود به جاي نگذاشته باشد. مي گويند يكي از بهترين آب هاي تهران در اين قنات بوده كه آب شرب آن از كوه هاي سولقان تأمين مي شده و چاه هاي آن را مي توان در جاي جاي كن پيدا كرد كه اخيراً در كنده كاري هاي شركت گاز دو حلقه از چاه هاي اين قنات پيدا شده اين قنات طول زيادي داشته كه انتهاي آن به خيابان فلسطين كنوني مي رسد. اين قنات از دره زرنو رد مي شد و چند بخش از كن را آب مي رساند.


لركان
بخشی از باغ هاي كن در لركان واقع شده است. اين باغ ها بيشتر در كوهپايه و كوهستان قرار دارد. اين منطقه را با انارها و درخت هاي سيبش در قديم مي شناختند. به گفته قديمي ها بيشترين محصول كن كشاورزي و گله داري بوده است با اين حال اين معروفيت مانع از شهرت زياد درخت هاي انار،  توت، انجير، گيلاس و ... در كن نشده است.


پل حاج محمدعلي
اين پل در قسمت شرقي ورودي رودخانه كن واقع شده است. اين پل آجري در آثار تاريخي به نام پل قاجاري شناخته شده است. «حاج محمدعلي» مردي كه هم باغ دار بوده و هم صاحب املاك زياد اين پل را احداث مي كند. پل حاج محمدعلي براي ارتباط ميان مردم سنگان و سولقان و كن بنا شده است. مردم سنگان و سولقان قبل از احداث اين پل براي رد شدن از رودخانه و فروش محصولاتشان دچار مشكل بوده اند. كه حاج محمدعلي باني اين عمل مي شود و پل آجري زيبايي را مي سازد. اين پل  هم اكنون
 در ميان باغ هاي كن به یادگار مانده است.

از مکانهای دیگرمثل: درمالا،درغمش .هزاردره،یکه باغ،کلنو،پیرداوود،باغ های وسک ،تنگه ،باغ اناری،لتمال،صحرا زوآل،باغ میر،جنگلک و .... میتوان نام برد.

قصه خاله سوسكه

            قصه براي كودكان                             

ارسالي از ـ خوزستان اميديه                                                                                                       

                                                                                            

 راوی:...یه قصه.یه قصه درسته.نه دست و پا شکسته... *** درسته راوی:آره بچه ها اون قدیما تو شهر ما یعنی تو شهر قصه یک خاله سوسکه ای بود... لپاش مثل تربچه..دهن نگو ، یه غنچه.چشم چی بگم...یه بادوم. که عین شب سیاه بود.خلاصه عین ماه بود مردم شهر که خوب بودن.آروم و مهربون بودن.ساده و بی ریا بودن.بی غش و با صفا بودن تمومشون ، پیر و جوون یک دل نه صد دل عاشقش بودن. سوسک سیاه خوشگل یه روز صبح پیرهنشو تنش کرد. پیرهن سرخ گلدار.چادرشو سرش کرد.شلیته پوشید با شلوار.اتل و متل و آلوچه، پاشو گذاشت تو کوچه. با صد تا عور و اطوار اومد میون بازار... خرس رمال:سلام علیکم

 

                                                                                                
                                     
آبجی خانوم.بفرمایید . حال شما چطوره؟ خاله سوسکه: سلام و درد پدرم. خاک به گورم ، خاک به سرم، چه حرفها. چلاق بشی ایشالا.نزاکتم خوب چیزیه.خجالتم خوب چیزیه.نه والا؟ رمال: آبجی خانوم ببخشید اگرجسارتی شد.بنده فقط عرض ادب نمودم. خاله سوسکه: خوب آخه خرس گنده آبجی خانوم نشد اسم. رمال:پس چی بگم؟ سیاه چشم.سپید رو.سیاه مو.سپید بخت.سیه دل خاله سوسکه:چه پررو...یه اسم خوب و خوشگل.یه اسم بگو که اسم باشه.جادو کنه ، طلسم باشه.به رنگ گند میم بیاد. به چشم بادومیم بیاد.صدام کنی خوشم بیاد.بهار بشه، نسیم بیاد رمال: نگو نگو دلم رفت.این دل غافلم رفت خاله سوسکه: نیگام بکن چه ماهم.با چشمای سیاهم.دهن دارم یه غنچه.ابرو دارم کمونچه.لپام مثل تربچه.قدم ببین، بلنده. گیسم ببین، کمنده رمال:تو که منو شیدا کردی.خوبه منو پیدا کردی...تو که منو رسوا کردی.غفل دلم وا کردی **

                                                              

**اتل و متل خلیفه ، کیسه خوبه یا لیفه... رمال: چطوره بگم ضعیفه؟ خاله سوسکه: چشم نخوری الهی با اینهمه سلیقه رمال: پس چی بگم فدایت؟ فدای خاک پایت خاله سوسکه:می تونی بگی عزیزم.امیدم.قشنگم.ملوسم... رمال: قشنگم.ملوسم.امیدمعزیزم.بیا دورت بگردم.به قربونت بگردم....عروسم قشنگم.عروس شوخ و شنگم.تو مال من می شی؟ خاله سوسکه: استغفرالله رمال: عیال من می شی؟ *****اوه اوه. واه واه!!!!!! خاله سوسکه: می دونی چیه؟ من زن هر کس نمی شم.هر کس و ناکس نمی شم. *****اتل و متل بی جنجال جنگیر می خوای یا رمال؟ خاله سوسکه: نه جن گیر. نه رمال. **** نه اون خوبه نه ایشون.لعنت به هر دوتاشون. خاله سوسکه: نه جونم.نه عمرم.من زن رمال نمی شم.کاری که رمال می کنه صبح تا غروب فال میگیره.داد می کنه.قال می کنه.هی سرکتاب وا می کنه.فوت می کنه.ورد می خونه.جن می گیره هو می کشه.بعد فال حافظ میگیره تا نصف شب حال میکنه. ****بس که مزخرف می بافه آدمو بی حال می کنهگل

گلگلگلگلگلگلگلگلگلگلگلگلگلگلگلگلگلگلگل

. هرچی ستاره رو هواست ازش اطاعت می کنه.رییس جنا زیر پا چاکرشه.مخلصشه... وای از اون موقعی که یه جنی رو گیر بیاره. هی جار و جنجال می کنه.ورد می خونه.فوت می کنه.سوت می کشه...دور خودش روی زمین با نوک یک چاقوی تیز خط می کشه...جن زبون بسته روبی حال میکنه. زیر زمین چال می کنه....طلسم و جادو بلده...کفتر و بی بال می کنه... خاله سوسکه: اول شب ورد عجیبی می خونه غیب می شه.نزدیک صبح دوباره ظاهر می شه.از دهنش بو می یاد. بوی عجیبی که آدم گیج می شه....هوا که روشن می شه.چشاش رو هم می افته ، یواش یواش شل می شه، روی زمین ول می شه.نه جونم نه عمرم.منو بکشی.بالا بری پایین بیای من زن رمال نمی شم  !بگذريم رفيق...

مسجد سر چاه

مقدمه

مسجد سرچاه در ابتدای بالان بر سر راه شهرزیبا (جده شهر)قرار دارد.این مسجد تا مدتی دیگر مشرف بر اتوبان همت میشود . متولی این مسجد در حال حاضر نصرالله ذبیح(علی رجب)میباشد.ایشان ظهرها بعد از اذان ظهر بمدت سه ، چهار ساعت و شبها بعد از اذان مغرب آن هم به همان مدت روزها برای اقامه نماز نمازگزاران  باز می گردد.

این مسجد بعلت فرسودگی چند سال قبل سقف آن ریزش کرده بود که کار بازسازی آن انجام گرفت.هم اکنون سقف این مسجد با تیرکهای چوبی استوار است و نامگذاری این مسجد بخاطر چاهی است که در حیاط آن قرار دارد. در این مسجد مراسم های خاصی از جمله جلسات زنانه که بیشتر مراسم ختم انعام و جلسه قرآن وروضه است برگزار میگردد.

همچنین هیئت انصارالحجه محله بالان در ایام خاص مبادرت به برپایی جلسات وعظ و نوحه سرایی می کند.

در این مسجد در گذشته های دور اموات را دفن می کردند . که امروزه آثاری از آن به جای نمانده است.    درحیاط مسجد درخت چنار بزرگی قد راست کرده ، که سایه آن حیاط مسجد و کوجه های اطراف و پشت بام مسجد را پوشش می دهد.در قسمت شرقی حیاط مسجد آثاری از ساختمان قدیمی به جای مانده که قطر دیوارها و پی آن از محکمی چنین عمارتی حکایت می کند.

 

با این مقدمه توجه شما عزیزان را به گزارش مفصل در خصوص این مسجد جلب مینمایم:

كن به مسجد قديمي خود مي نازد!
 
معروفيت مسجد به چاه قديمي اش است. اين چاه علاوه بر اينكه نياز آب مردم بالون را برآورده مي كرد، مورد احترام و توجه خاص اهالي هم بوده است.

آفتاب ظهر پاييز روي ديوار كاهگلي كوچه های «بالون» لم داده بود كه نزديك خانه حاج حبيب الله يعقوبي( رحمه الله علیه) رسيدم. دنبال كسي مي گشتم تا درباره مسجد سرچاه بداند و براي ما بگويد با پرس وجوي زياد كربلایی ماشاالله محمدتقي(رحمه الله علیه ) را پشت تكيه بالون پيدا كردم اما پيرمرد ناي حرف زدن نداشت. پس از پرس و جو ،عباس نوروزي كه از هيئت امناي تكيه بالون است آدرس حاج حبيب الله را داد.
نزديك خانه حاج حبيب الله كه رسيدم كمي دلهره پيدا كردم. در تمام طول كوچه تنها در خانه او چوبي بود و پلاك ۱۰۰ سال پيش خود را بر پيشاني نگه داشته و جلوه خاصي به ديوار كاهگلي خانه داده بود. كلون مردانه رنگ خورده بود و كلون زنانه هم چندان نو به نظر نمي رسيد. اهالي قدمت اين خانه و درب آن را به ۱۵۰ سال پيش تخمين مي زنند و صد البته چشم خيلي ها را هم براي خريدنش گرفته بود اما پيرمرد در ۱۰۰ سالي كه از خدا عمر گرفته خانه اش را با خاطرات تلخ و شيرين زندگي اش نگه داشت و حاضر به فروش ذره اي از خاك كاهگلي ديوارش نشده است. كلون را بر در مي كوبم و بعد از چند دقيقه بچه اي پنج ـ شش ساله در را باز مي كند. داخل خانه پيرمرد ۱۰۰ ساله روي تختش دراز كشيده است. خانه در اين ۱۵۰ سال بافت قديمي خود را حفظ كرده و هنوز مي توان تيرهاي چوبي سقف را ديد؛ بي آنكه ذره اي فرسودگي و كهنگي بر استواري اش تأثير گذاشته باشد. پيرمردهاي كن را با چند مشخصه مي توان شناخت آنها كلاه بر سر مي گذارند و آنهايي كه سراپا هستند هميشه يك صندلي كوچك پارچه اي بر دوش دارند كه خستگي شان را در ميان راه درمي كنند. وقتي چانه شان گرم مي شود لهجه و بذله گويي شان با همه آدم هايي كه ديده اي فرق مي كند.

007449.jpg

حاج حبيب الله به زحمت روي تخت مي نشيند و كلاهش را كمي جلو مي دهد و با دست هاي چروك خورده و پيرش صورتش را مي خاراند و شروع به حرف زدن مي كند. درباره چاه مي گويد: «در قديم اهالي از اين چاه آب مي كشيدند و براي مصرف خوراكي خود مي بردند.» هرچه بيشتر از او مي پرسم بيشتر در خاطرات فرو مي رود و جالب اينكه از اول گفت وگو تا آخر گفت وگو نام كدخداباقر از ميان جملاتش محو نمي شود بالاخره از او مي پرسم كدخداباقر كه بوده كه جواب مي دهد: «كدخداباقر رئيس كن بود. آن زمان كه بالون صحرا بود، او كلي ملك و زمين داشته است.» با سؤالات پياپي، ذهن پيرمرد را به سوي خاطرات مسجد سرچاه مي كشانم تا شايد از قدمت و تاريخ آن بگويد اما... و به سراغ عباس نوروزي مي روم. او هم متولي مسجد، نصرالله علي رجب معروف به «نصرالله ذبيح» را به من معرفي مي كند.
ارثيه خانوادگي...!
نصرالله ذبيح با اضافه بنوت يعني نصرالله پسر ذبيح الله علي رجب و از اين گونه القاب كه نام پدري را همراه دارد در كن فراوان يافت مي شود. حاج نصرالله ذبيح توليت مسجد سرچاه را برعهده دارد و به گفته خودش ۴۰ سال است كه او را با اين مسجد مي شناسند. حاج نصرالله پيرمرد كلاه به سري است كه لباس هاي رنگ و رو رفته اش نشان از كسي مي دهد كه سال ها در كن زندگي كرده و به گفته خودش با كشاورزي روزگار گذرانده است.
نصرالله علي رجب ۷۴ سال دارد و در مسجد را هر روز از ساعت يك بعدازظهر تا ده شب باز مي كند تا هيئت ها و مردم رهگذر و... از آن استفاده كنند.
مسجد يا سرچاه
مسجد سرچاه يعني چه؟ چرا مي گويند مسجد سرچاه/ اينها سؤالاتي است كه در اولين نظر توجه هر كسي را جلب مي كند. مي گويد: «نقل است كه قبل از اينكه مسجدي باشد در اين محل چاهي بوده كه مردم بالون آب شرب خود را از آن تأمين مي كردند بعدها مردي به نام حاج حسن محمدصالح چون ملكي نزديكي اين چاه داشته وقف مي كند و تصميم مي گيرد تا مسجد در آن بسازند.» اما اهالي كن معتقدند: «مسجد سرچاه يعني مسجدي كه نزديك چاه است و چون اين مسجد بعدها ساخته شده و مردم براي آب آوردن به سرچاه مي رفتند مسجد نزديك چاه بالون به مسجد سرچاه معروف شده اين مسجد هم اكنون يكي از ابنيه قديمي كن است.
 
 
مسجد سر چاه
 
 
 نصرالله علي رجب متولي مسجد، يكي از نواده هاي حاج حسن محمدصالح است و اين ملك از جد مادري نسل به نسل به او رسيده است مي گويد: «مسجد سرچاه ۳۳۰ سال قدمت دارد.» وقتي داخل مي روم حرفش زياد دور به نظر نمي رسد. مسجد از بيرون بنايي كاهگلي دارد و در فضاي داخلش بوي نم خاصي به مشام مي رسد. سقف تيرچوبي و ستون چوبي وسط مسجد نشان از قدمت و ديرينگي دارد. حاج نصرالله ادامه مي دهد: «چند سال پيش اين ساختمان سقفش فرو ريخت و خودم آن را تعميركردم. فرش هاي تكيه را هم خودم و چند تن از اهالي به اين مسجد داده اند. در اين چند سال سعي كردم اينجا را حفظ كنم و بنايش را از خراب شدن نگه دارم اما اينجا خرج دارد و كسي كمك حال نيست. بناي كناري مسجد هم خراب شده و همين طور مانده.» از نماي بيروني قدمت ساختمان بيشتر به چشم مي خورد. بناي كناري مسجد به كلي فرو ريخته و جز چند ديوار كاهگلي با جرزهاي چند متري چيز ديگري ندارد. حاج نصرالله مي گويد: «ان شاالله قصد دارم اينجا را خراب كنم و يك بنا بسازم كه قسمت خواهران و برادران جدا باشد.» فضاي مسجد چندان بزرگ نيست. شايد ۱۵۰ متر و شايد كمتر! درختي با قطري شايد در حدود بيش از ۳۰ متر كنار حياط به ديوار لم داده حاج نصرالله مي گويد: «اين درخت ۹۵۰ سال قدمت دارد.» حاج حبيب الله يعقوبي هم اشاره اي به اين درخت دارد او مي گويد: «درخت چنار حاج رضا قلي كه الان كنار اتوبان افتاده، ۹۵۰ سال قدمت دارد و من يادم مي آيد پيرمردهاي سرشناس چند قليون در كنار مسجد سرچاه چاق مي كردند و زير اين درخت و كنار جوي آب مي كشيدند.» درخت داخل مسجد گويا يك بار شكسته و در گذشت زمان به چند شاخه تقسيم شده كه هم اكنون فضاي خالي وسط درخت نشان از قدمت و كهنسالي اش دارد.
چاه مسجد سرچاه
معروفيت مسجد به چاه قديمي اش است. اين چاه علاوه بر اينكه نياز آب مردم بالون را برآورده مي كرد، مورد احترام و توجه خاص اهالي هم بوده است. قديمي ها نقل مي كنند كه برخي از اهالي با نذر و نياز به درگاه مسجد و همچنين آب چاه به حاجت خود رسيده اند! زنان پير و قديمي كن از نذر و نيازهايشان بيشتر خاطره دارند و با هركس كه به گفت وگو مي نشستم حرفي از برآورده شدن حاجتش مي زد.چاه اين مسجد هم اكنون چندسالي است كه خشك شده و علت اصلي آن را اهالي حفر يك حلقه چاه جديد در نزديكي مسجد مي دانند با اين حال چاه حرمت و احترام خود را از دست نداده است.
حفظ و نگهداري مسجد
مسجد سرچاه يكي از قديمي ترين بناهاي كن است كه طي سال هاي دور و دراز تاكنون نزد اهالي كن از حرمت و احترام برخوردار است. اما درسال هاي اخير و به علت پيشرفت شهر و در برگرفتن بافت سنتي كن، خطر نابودي بخشي از تاريخ را به همراه آورده است. به نظر مي رسد متوليان فرهنگي و شهرداري بايد امكانات بيشتري به تعمير و نگهداري چنين اماكني اختصاص دهند. بناهايي مثل مسجد سرچاه را كمتر مي توان در حومه و حتي شهر تهران ديد!

دكتر قريب

دکتر قریبدکتر قریبدکتر قریبدکتر قریبدکتر قریب

    دکترمحمدقریب

مرحوم دکتر محمد قريب در سال۱۲۸۸ در يک خانواده مذهبي در تهران متولد شد. وي در سال۱۳۰۶شمسي در زمره اولين گروه دانشجويان ايراني بودند که براي ادامه تحصيل در رشته پزشکي به فرانسه رفتند. وي در پايان سال اول در شهررن فرانسه موفق به دريافت جايزه لابراتور تشريح دانشکده پزشکي شد. وي در سال ۱۳۱۴ نخستين ايراني بود که توانست در کنکور انترني بيمارستان پاريس موفق شود. وي در سال ۱۳۱۵ازدواج نموده ودر سال۱۳۱۷به ايران بازگشت نمود. پس از طي نمودن دوره سربازي در سال ۱۳۱۹به عنوان دانشيار طب اطفال در دانشگاه به فعاليت علمي مشغول گرديد. وي ابتدا در بيمارستان رازي به اداره بخش اطفال مشغول شد و بعد از آن به بيمارستان هزار تختخوابي آمد و در آن بخش اطفال داير نمود. وي در سال ۱۳۱۹کتاب بيماريهاي کودکان را به چاپ رساند و در سال۱۳۳۵با همکاري آقاي دکتر اهری آن را با اطلاحات جديد تجديد چاپ نمود. دکتر قريب در سال ۱۳۲۱به دريافت نشان عالي دولت فرانسه شد و در سال۱۳۵۰به عضويت هيئت مديره انجمن بين المللي بيماريهاي کودکان در آمد. همچنين در آخرين سالهاي عمر وي موفق به نشان درجه اول فرهنگ از وزارت آموزش و پرورش شد.
وي در طول سالهاي فعاليت علمي خود در کنگره هاي مختلف بين المللي در کشورهاي مختلف از جمله فرانسه، آمريکا، کانادا، ژاپن، ترکيه و اتريش شد و عضويت چندين مجمع علمي بين المللي را برعهده داشت. ايشان اولين تعويض خون را در ايران انجام دادند و از بنيانگذاران انتقال خون در ايران بودند.
از مهمترين اقدامات ايشان بنيانگذاري و تأسيس اولين بيمارستان تخصصي کودکان يعني بيمارستان مرکز طبي کودکان به همراه دکتر اهری
 بود که ايشان اين اقدام را در زمان بازنشستگي خود انجام دادند
مرحوم دکتر قريب در حين فعاليت علمي فعاليت سياسي و اجتماعي نيز داشت به گونه ايکه بارها در کلاس درس به اقدامات رژيم انتقاد نموده و پس از واقعه۲۸مرداد۳۲نيز بدنبال امضاء يک بيانيه به همراه ۱۰تن ديگر از اعضاء هيئت علمي دانشگاه مانند مهندس بازرگان، دکتر سحابي و دکتر نعمت الهي به دستور شاه از دانشگاه اخراج شدند که اين موضوع باعث افزايش محبوبيت ايشان در بين دانشجويان و جامعه دانشگاهي شد.
مرحوم دکتر قريب در سال۱۳۵۱به هماچوري (دفع خون از دستگاه ادراري) مبتلا شدند که بعدها تشخيص کانسر مثانه داده شد و اقدامات درماني انجام شده درايران و آمريکا تأثير چنداني بر بيماري ايشان نداشته و سرانجام در روز سه شنبه اول بهمن ماه۱۳۵۳در بيمارستان مرکز طبي کودکان محل خدمت خود دار فاني را وداع کردند و طبق وصيت خودشان در قبرستان شيخان قم به خاک سپرده شدند.

كيگا

               کیگا بهشتی در دل کوه

هميشه ديدن دهى سرسبز و زيبا از ارتفاعى دور در كارتون ها و يا رؤياها واقعيت داشت.
روستايى بادرختان سر به فلك كشيده و ميوه هاى تازه كه تابش نور خورشيد بر روى آن بر تازگى آن ها مى افزود.
اما اين بار ديگر نه رؤيا بود و نه كارتون،دهى بسيار زيبا را كه در سكوت خاصى فرو رفته، از ارتفاعى دور مى ديديم. در اين سكوت مى توان زمزمه برگ درختان را شنيد و به آواز زيباى پرندگان كه لاى لاى موزونى است گوش فرا داد و يا با صداى رودخانه كه از زير پاى درختان روستاى «كيگا» در حركت است، همنوا شد.
اين جا بهشت ديگرى است، بهشتى ناشناخته روى زمين و در جوار امامزاده داوود(ع) به نام «كيگا»، روستايى در دل كوه كه عبور رودخانه «سولقان » بر زيبايى آن افزوده است.«كيگا» اين روستاى با طراوت و زيبا يكى از روستاهاى منطقه امامزاده داوود(ع)است كه بافاصله در اطراف رودخانه سولقان و درمسير جاده آسفالته اى كه به موازات رودخانه است، قرار دارد.
اين راه آسفالته در نيمه راه دو قسمت مى شود كه يك راه به امامزاده و ديگرى به سنگان ختم مى شود.
برخى از اهالى اين روستا در ماه هاى زمستان در روستا اقامت كرده و در فصل گرما به امامزاده داوود(ع) مى روند.
اهالى اين روستا بومى بوده و ازبدو تولد در اين روستا اقامت داشته اند اين روستا بيش از آن كه مهاجرپذير باشد مهاجر فرست بوده و از مهم ترين دلايل اين مهاجرت ادامه تحصيل فرزندان درمقطع متوسطه و سختى زندگى در فصل زمستان است.
اين روستا با دوهزار نفر جمعيت و ۶۱۲ خانوار در حدود ۱۰ هزار مترمربع مساحت دارد. در سكوت زيباى روستا غرق بوديم كه صداى رسا و مهربان پيرمردى خنده رو و خوش برخورد كه با قاطرش در حال آمدن بود ما را به خود آورد،«مرتضى فتحعلى» نام داشت و ۷۷ بهار و خزان را در «كيگا»سپرى كرده بود.
از قديم «كيگا» اين چنين مى گويد: قديم ها به اين جا «كى قباد» مى گفتند مردم آن كشاورز و باغبان بوده و محصولات كشاورزى خود را با پاى پياده براى فروش به تهران مى بردند. به درختان بيد سربه فلك كشيده اشاره مى كند و ادامه مى دهد: درختان بيد اين جا يك زمانى دارايى كيگايى ها بود و آن را خروارى ۷۰۰ تومان مى فروختند و با هزينه آن زندگى مى كردند.
تهرانى ها از درخت بيد براى گرم كردن كرسى استفاده مى كردند، از زمانى كه وسايل گرمايشى مدرن جاى كرسى ها را گرفت «كيگايى ها» نيز با درختان بيد خداحافظى كرده و به ديدن زيبايى اين درخت بسنده

262677.jpg


کردند.
گويا پيرمرد به ياد گذشته و خاطرات تلخ و شيرين آن افتاده و با ورق زدن آن آرامش مى گيرد.
وى مى گويد: دراين جا حدود هفت طايفه درعين صلح و دوستى زندگى مى كنند، فتحعلى خان، شاد گوهر، زينعلى، گنج على و غيره.
يكى ديگر از اهالى روستا دوست دارد از مشكلات اين روستا بگويد: اين روستا نسبت به گذشته خيلى بهتر شده و مردم از آب و برق برخوردارند اما از نداشتن بسيارى از امكانات رنج مى برند. «رمضان فتاحى دانا» كه ۶۰ ساله به نظر مى آيد با ناراحتى ادامه مى دهد: بسيارى از اهالى روستا به دليل مشكلات اين جا به تهران مهاجرت كرده اند، درمانگاه اين روستا از امكانات خوبى برخوردار نيست و اهالى مجبورند براى درمان به تهران بروند. وى ادامه مى دهد: فرزندان مان تا سوم راهنمايى درس مى خوانند و ترك تحصيل مى كنند چون دبيرستانى در اين روستا وجود ندارد و از طرفى از داشتن سرويس مدرسه برخوردار نيستند، اگر بخواهيم براى آنها سرويس بگيريم هزينه آن براى مردم اين روستا كه كشاورز هستند به صرفه نيست. وى با اشاره به اين كه اين روستا فقط يك مدرسه دو نوبته براى مقاطع تحصيلى ابتدايى و راهنمايى دارد، مى گويد: دفترچه روستايى ما را هيچ درمانگاه و بيمارستانى قبول نمى كند، بزرگ ترين مشكل ما بيكارى جوانان است.
يكى از خانم هاى ساكن اين روستا مى گويد: دخترم دبيرستانى است و براى رفتن به مدرسه اش كه در تهران است از سرويس استفاده مى كند و سالى ۲۰۰ هزار تومان بابت سرويس مدرسه اش مى پردازم، اين مبلغ براى ما كه روستايى هستيم سنگين است اما دوست ندارم فرزندم ترك تحصيل كند و مثل ديگر نوجوانان روستا از بيكارى به كارهاى خلاف روى آورد. به تنها مدرسه دو نوبته «كيگا» آمده ايم، در اين جا حيات و مرگ در كنار يكديگر تضاد غم انگيزى را بوجود آورده اند، فرزندان «كيگا»هر روز براى آمدن به مدرسه و ديدن طلوع خورشيد بايد به گذشتگانشان سلام بگويند.
گورستان «كيگا»درست روبه روى مدرسه قرار گرفته و مرگ و اشك و ناراحتى، شادى و هيجان كودكانه را از آن ها گرفته و آن ها با واژه «مرگ» آشناترند.
وارد مدرسه مى شويم، مدرسه اى خاموش و به دور از هياهوى كودكانه، كلاس هاى درس كوچك و تاريك، با نيمكت هاى فرسوده در دل ساختمانى خسته و پير قرار گرفته و همه و همه بر دلتنگى كودكان پاك افزوده است. يكى از معاونان اين مدرسه كه خواست نامش ذكر نشود، مى گويد:از تجهيزات و امكانات آموزشى برخوردار نيستيم و ازسوى بهداشت منطقه غرب ۱۱موردبهداشتى گزارش شده چراكه اين مدرسه نزديك گورستان وغسالخانه بوده وبراى دانش آموزان مشكلات روحى بوجود آورده است.
از «كيگا» از اين ده سرسبز، با هوايى لطيف و پاكيزه، نيز خداحافظى مى كنيم، وقتى به «كيگا »سلام گفتيم در سكوت خود غرق بود و حال كه از او خداحافظى مى كنيم نيز در سكوت خود غرق است «كيگا» خواب نيست، «كيگا» تنها و غريب است چرا كه ساكنانش او را به دليل كمبودهايش رها كردند و رفتند.
پس ازكيگابه امامزاده داوود(ع) مى رويم،اين امامزاده در ارتفاعات البرز و شمال غربى تهران و در انتهاى جاده كن و سولقان قرار گرفته و از شمال به كوه هاى «رندان» و «توچال» با ارتفاع سه هزار مترى،از غرب به كوه «ليچه» باارتفاع دوهزار و۵۰۰مترى، ازشرق به كوه هاى «بندعيش» و «فرحزاد» با ارتفاع دو هزار و ۸۰۰ متر و از جنوب به بخش «كن»و «سولقان» محدود مى شود. وسعت كل اين منطقه ۸۰ كيلومتر مربع بوده و مهمترين رود اين منطقه كوهستانى رود «سولقان » است.
مسير رودخانه «كن » از سرچشمه تا محل ورود آن به «كن» از مناظر زيبا و دلپذير، چمنزار و باغات ميوه و كشتزارهاى غلات و حبوبات برخوردار است و در كنار رودخانه درختان ميوه مثل سيب، توت،انار، انجير، گيلاس، آلبالو و گردو به وفور ديده مى شود. اين منطقه و روستاهايش از جمله «كيگا» تحت نظارت بخشدارى كن است. سرماى شديد و بارش مكرر برف در امامزاده، سختى رفت و آمد در زمستان و عدم امكانات رفاهى و آموزشى، خطر ريزش بهمن و نبود سوخت كافى، نبود امكانات گرمايشى و نيامدن زوار در فصل سرما، كمبود آذوقه از جمله دلايل عدم اقامت و كوچ زمستانى از امامزاده داوود به كيگا و تهران است.
به ورودى امامزاده نزديك شده ايم و همراه با زايران به سمت آستان حركت مى كنيم، ورودى امامزاده مملو از ماشين هايى است كه با پياده شدن مسافران جايى براى پارك كردن ندارند. فضاى ملكوتى ومعنوى آستان امامزاده با آب و هواى مطبوع و مطلوب درهم آميخته و هركس به طريقى با در دست داشتن كتاب دعايى در عالم ملكوتى خود غرق است.
زايران محدود به قشر و گروه خاصى نمى شوند و ازهمه اقشارو طبقات جامعه به زيارت آمده اند برخى دخيل مى بندند و برخى به دعا و نيايش مى پردازند و از خداى خود حاجتى را طلب مى كنند.
بسيارى از نوجوانان و جوانان نيز راهى كوه هاى اطراف مى شوند و ساعتى از وقت خود را به تفريح مى گذرانند و برخى ديگر به استخر توچال مى روند.
مسافرخانه ها نيز مملو از جمعيت است و كوچه و بازارچه ها نيز با حضور زايران پر رونق.
بازارچه به اصطلاح آسفالتى امامزاده داوود (ع) بعد از گذشت سال ها چنان فرسوده است كه مى توانيد صداى رودخانه سولقان كه از آن مى گذرد را بشنويد. اين مكان مذهبى و تفريحى با وجود استقبال بسيار زياد از سوى افراد با كمبودها و مشكلاتى روبه رو است.
استقبال شديد مردم دربازديد و زيارت از امامزاده نقش اقتصادى روستاى«كيگا». را نيز متأثر ساخته. روستاى «كيگا »و امامزده در واقع دو روى يك سكه هستند. يك روى آن «كيگا» با اقتصاد كشاورزى و باغدارى و سيماى روستايى و روى ديگر آن امامزاده داوود بااقتصادى خدماتى و سيماى شهر گونه.
اهالى بومى اين دو مجموعه يكى هستند كه تابستان ها در امامزاده اقامت دارند و زمستان ها در «كيگا». اين ييلاق و قشلاق مربوط به قشرهاى محروم و متوسط روستا است و قشر پر درآمد روستا به واسطه زايرسراهاى بزرگ و غذاخورى و مغازه اغلب درتهران اقامت دارند و فقط تابستان ها براى اداره مستغلات خود به امامزاده داوود(ع) بر مى گردند.
يكى از اعضاى شورا ياران «كيگا» و امامزاده در خصوص مشكلات و امكاناتى كه تاكنون در اختيار روستاى كيگا و امامزاده گذاشته شده در گفت و گو با خبرنگار ايرنا مى گويد : دكل شبكه هاى يك، سه و پنج تلويزيون در «كيگا» نصب شده و شبكه دو دچار مشكل است كه با پيگيرى هاى صورت گرفته اين مشكل بزودى بر طرف مى شود.
«عبدالله يداللهى»بااشاره به اينكه شبكه هاى سه وپنج تلويزيون درامامزاده قطع است، ادامه مى دهد: دكل هاى تلفن همراه در «كيگا» و امامزاده داوود(ع) نصب شده و براى تقويت اين دكل ها اقداماتى در دست انجام است.
وى بااشاره به اينكه آسفالت معابر عمومى كوچه هاى «كيگا» تاحدودى انجام شده،مى گويد: تنهامدرسه فرسوده اين روستا با۳۰ سال قدمت درموقعيت نامناسبى قرار گرفته، اين مدرسه زير دكل فشار قوى، قرار داشته و علاوه بر اين مشرف به كوه بوده و درست در چند قدمى و روبه روى گورستان و غسالخانه واقع شده و اين روستا از داشتن مدارس متوسطه محروم است. وى به مشكل دفترچه درمانى روستاييان اشاره كرد وگفت:متأسفانه روستاييان بايداز دكتر خود تأييديه مبنى بربيمار بودنشان بگيرند تا بتوانند از بيمه استفاده كنند.
اين عضو شورا يارى «كيگا» يكى ديگر از مشكلات اين روستا را نبود برق در سطح معابر روستا اعلام مى كند. يداللهى بااشاره به اينكه مسير رودخانه سولقان فرسوده است و اين فرسودگى بر روى آسفالت معابر تأثير داشته،مى گويد: دكل برق اينجا فرسوده بوده و بر روى پايه هاى چوب استوار است،سال گذشته همين دكل موجب خسارات جانى نيز شده است. اهالى امامزاده داوود (ع) و يا «كيگا»كه درواقع بومى يك منطقه هستند با مشكلات زيادى روبه رو بوده، هر چند از آب و هوايى مطبوع و طبيعتى زيبا برخوردارند امازمستان هاى سختى رامى گذرانند بخصوص قشر كم درآمد و متوسط اين مناطق.
آرى «كيگايى ها» در چند كيلومترى تهران زندگى مى كنند اما از محروميت ها رنج مى برند. كودكانش هر روز بازى با توپ پلاستيكى رابهترين بازى كودكانه تلقى كرده و مادرانشان نشستن زير سايه هاى درختان بيد و در انتظار غروب آفتاب بودن را تنها دلخوشى خود مى دانند.
آرى «كيگا» زيباست و دوست داشتنى اما اين زيبايى براى مردمان ساده، آرام و مهربانش عادت شده، عادتى هميشگى.

 

                                                         ( برگرفته از همشهری محله )