یک کوه سنگی و یک مرد تنها

« محمد مهدى زارع» مردی که  ۲۴ ساله تو کوه زندگی میکنه!»

مى گويند كوهنوردى سودآور نيست، صعود بسيار دشوار است، گاهى بايد چندين روز پياده روى كرد و ساعت ها از شيب هاى ملايم يا تند بالا رفت تا به قله رسيد؛ قله اى كه هميشه باد در آنجا بيداد مى كند و رد جانوران كشته شده را روى سنگ ها مى پاشد.
اما كوهنوردان چيز ديگرى مى گويند.آنها معتقدند كوهنوردى يك عشق است و شايد نقطه اوج سفرى درونى كه با طبيعت پيوند مى خورد، چرا كه كوهنورد گاه از سراشيبى معمولى بالا مى رود و گاه مجبور است از ابزارهاى متفاوتى استفاده كند تا به فتح يك كوه آهكى يا گرانيتى و يا كوه پوشيده از برف و يخ دست يابد.كوهنورد، گاه راهى را پيش مى گيرد كه كوهنوردى ديگر، پيش از او باز كرده است.كوهنورد برنامه اى زمانبندى شده براى صعود در نظر مى گيرد و حركت هاى جسمى و آكروباتيك خاصى را تمرين مى كند.

احساس و انديشه كوهنورد با حس اشكال خاص كوه و روشنايى زمان هاى خاص روز منطبق مى شود و بالاخره با انجام تمرين هاى ورزشى، چنان سبكبال و چالاك مى شود كه انگار در پاى ديواره صخره اى به رقص مشغول است و زير آسمان آبى، احساس سرمستى مى كند.


اما كوهنوردان حرف هاى خاصى دارند.آنان تأكيد مى كنند: جسورترين و بهترين كوهنوردان كسانى هستند كه مسيرهاى نارفته را باز مى كنند و پيش از صعود با رمز گشايى ، نشان صخره ها، زيباترين و سخت ترين مسير را انتخاب مى كنند.درست مثل« محمد مهدى زارع» كه با ضربه هاى تيشه بر كوه «كوهسار» و رمزگشايى صخره هاى لايه لايه آن، امروز پيوند با طبيعت را به زندگى مدرن شهرى ترجيح مى دهد!

کبه زارع واقع در تنگه باغمی کن


«زارع» يك كوه تراش است بى آن كه نام فرهاد را با خود به يدك بكشد.زارع زمانى كه كوه را مى تراشد، به هيچ چيز ديگرى فكر نمى كند.زيرا خوب مى داند اگر فكر كند، نت هاى تيشه اش را به اشتباه بر سنگ مى زند و نواختن نت اشتباه، حاصلى جز هياهو ندارد.
او مى گويد: «هياهو ناشى از ترس است.ترسى كه آدم ها را از سكوت طبيعت دور مى كند تا در دود و ازدحام خيابان هاى شهر، سقوط كنند.»
«محمد مهدى زارع» ۷۵ ساله، ۲۴سال است كه در كوه زندگى مى كند.او ديگر تحمل هجوم صداى شهرنشينى را ندارد.
در چهره اش خاموشى نيايش وارى وجود دارد.او ميان طبيعت و مردم زنده و آن ها كه دوست دارند با بودن در اوج، لحظات پايانى زندگى شان را مرور كنند، گير كرده.
در«چشمه باغك»، كلبه زارع، روزهاى جمعه در اوج همهمه كوهنوردان بازهم سكوت عميقى وجود دارد كه همه احساس آرامش مى كنند.
او هنوز هم مشتاق ياد گيرى است.
با دهانى بسته و گوش هايى باز، صبورانه به سخن اطرافيانش گوش مى دهد و سپس سخن مى گويد.با درنگ هايى طولانى سخنش را قطع مى كند تا در روح مخاطبانش رسوخ كند.
وقتى شكارچى مى خواهد يكى از حيوانات منطقه او را شكار كند، نمى تواند شانه هايش را به نشان بى تفاوتى بالا بيندازد و رد شود.«زارع» تا دشمن حيوانات را از منطقه دور نكند خيالش آسوده نمى شود.


اگر بخواهيم كلبه زارع را توصيف كنيم بايد بگوييم: فانوس هاى بادى آويزان از سقف، چند تابلوى رنگ و روغن و عكس هاى قاب گرفته كه در تمامى آن ها زارع در اوج قله ايستاده است.كوهنوردانى كه به جان پناه زارع مى روند هميشه برايش مى خوانند: يك مرد عاشق، يك مرد تنها، يك كوه سنگى....زارع يك كلنگ قديمى را نيز به ديواره كلبه اش آويزان كرده و مى گويد: اين يادگارى از استاد كوهنوردم است كه اكنون در ميان ما نيست.
هر روز خودش را در آينه بزرگى كه در كلبه اش قرار داده مى بيند.
سال ها پيش « زارع » در صنعت پوشاك فعاليت مى كرده اما دو بار ورشكستگى دليل مناسبى براى فرار او از شهر و شهر نشينى به دل طبيعت بوده است.
زارع تا كنون قله دماوند را ۷ بار و از ۳ جهت متفاوت فتح كرده .
پسر زارع ( آقا آرش )مى گويد: به دليل آرتروز شديد پدرمان، اوايل با آمدن او به كوه مخالف بوديم اما حالا مى فهميم كه پدر از كجا به كجا پناه برده است.

زارع تمامى وسايل زندگى اش را با كوله پشتى اش حمل كرده است.حتى وان حمام را براى انبار كردن آب مورد نيازش بدون استفاده از ماشين به بالا كشيده است.يكى از دوستان او مى گويد: يك روز كه قصد رفتن به كلبه زارع را داشتم در مسير ديدم كه يك وان به طور عمودى در حال رفتن در جاده است.نزديك تر كه آمدم ديدم خود زارع است كه براى ذخيره آب آبيارى درختانش وان حمام را بر دوش گرفته و با پاى پياده آن را از كوه بالا مى كشد.
زارع سابقه ۶۰ سال كوهنوردى دارد و متولد سال ۱۳۱۳ در همدان است.يكى از دوستانش مى گويد: من با خصوصيات اين كوهنورد آشنا هستم.هيچ كس نمى تواند زارع را محصور كند.همانطور كه مى بينيد ۲۴ سال است كه تنهاى تنها شب و روزش را در كوه سپرى مى كند.
زارع در يك روز بارانى كه همراه دوستانش به كوه رفته بود عاشق اين محل شد و به دوستانش گفت كه قصد دارد براى هميشه در آن جا بماند.
يكى از دوستانش مى گويد: در آن روز بارانى ما به داخل فرورفتگى كوه پناه برديم تا باران بند بيايد.هنوز باران مى باريد كه زارع گفت: از فردا در همين جا ساكن مى شوم و جنب نمى خورم.ما به او گفتيم زيبايى منظره بارانى اين كوه تو را دچار احساسات كرده و محال است كه بتوانى تنهايى اين جا طاقت بياورى.اما در كمال ناباورى او اين كار را كرد و با وجود مخالفت خانواده اش، شروع به كندن كوه با تيشه اش شد! چنان كه تمامى راهى را كه اكنون كوهنوردان از اين كوه مى پيمايند، با دستان خود زارع، درست شده و هيچ ماشين و انسان ديگرى جز او و چند نفر از دوستانش نقش نداشته اند.
زارع مى گويد: اينجا چشمه اى به نام «باغك» بود كه منطقه به همان نام ناميده شده است.تنگه اين جا هم به نام تنگه باغمير شهرت دارد.

زارع جان پناهى را كه خودش با دست كنده به دو شيوه تابستانى و زمستانى تهيه كرده كه كوهنوردان در بخش مسطح آن ورزش صبحگاهى شان را انجام مى دهند و براى تازه كردن نفس شان خود را به كلبه او مى رسانند.
عدسى و خوراك لوبياى زارع حرف ندارد.زارع هيچ وقت گوشت نمى خورد و با وجودى كه دارايى او ۳ قلاده سگ و ۵ مرغ و خروس و كبوتر و يك كبك است ، مى گويد: مرغ و خروس ها را آورده ام تا فقط از تخم مرغ آن ها بتوانم استفاده كنم.
زارع مى گويد: يك شب كه مشغول تعمير كردن خانه ام بودم ناگهان از ارتفاع ۴ مترى به پايين سقوط كردم.اول نمى دانستم چه برسرم آمده و احساس مى كردم مجروح شدم.اما به طرز معجزه آسايى نجات پيدا كرده بودم و هيچ آسيبى به من نرسيده بود.بااين حال چون سگ هايم متوجه اين سقوط شدند خودشان را به آب و آتش مى زدند تا مرا نجات دهند.من آنها را زنجير كرده بودم و به همين خاطر نمى توانستند زنجير را پاره كنند.زمانى كه خودم را به آن ها رساندم تا نشان دهم در سلامت كامل به سر مى برم، ديدم كه چشم آنها خيس شده و برايم گريه كرده اند.
او دوست ندارد آرامش حيوانات منطقه تحت هيچ شرايطى به هم بخورد، حامى حيوانات است.خودش مى گويد هيچ شكارچى در محل زندگى او حق شكار كردن حيوانات را ندارد.
زارع از روزى تعريف مى كند كه كلاغان جانش را از حمله يك گرگ نجات دادند.او مى گويد: «آن روز كلاغان سرو صداى عجيبى راه انداخته بودند.تعجب كرده بودم.فصل بچه دار شدنشان نبود كه فكر كنم كسى به جوجه هايشان آسيب رسانده باشد، به همين خاطر سراغ سرو صدا رفتم و ديدم آنها حالت تهاجمى به چيزى گرفته اند و سرشان طورى است كه به پايين نگاه مى كنند.آنها مى خواستند جان مرا از حمله آن گرگ نجات دهند!»
آرش ، پسر زارع نيز تأكيد مى كند: در محل زندگى پدرش، مارهاى جعفرى فراوانى وجود دارند اما تا كنون يك بارهم به پدرش آسيب نرسانده اند.او مى گويد: پدرم هفته اى يك روز به خانه مى آيد تا مادر و خواهرم را ببيند و يك روز در كنار خانواده اش باشد.او تمام نان هاى خشك و خوراكى هايى را كه براى حيوانات مناسب است با خودش به كوهستان مى برد و آنان را تغذيه مى كند.او معتقد است حيوانات با انسان ها كارى ندارند و چون ما انسان ها به قلمرو آنان تجاوز مى كنيم، آن ها نيز مجبورند از خودشان دفاع كنند.

«وثوق» يكى از ورزشكارانى كه هر روز مراسم ورزش صبحگاهى را در پارك لاله تهران برگزار مى كند و با گروهى كه تشكيل داده هر جمعه به كلبه زارع مى رود نيز درباره اين كوهكن آرام مى گويد: زارع بى آن كه خودش بداند مشوق بسيارى از افرادى شده كه تا كنون با ورزش بيگانه بودند.او به هيچ كس اجازه سيگار كشيدن نمى دهد و با وجودى كه بارها به او پيشنهاد شده در كلبه اش قليان بگذارد و در ازاى اين كار از افراد پولى دريافت كند به شدت با انجام اين اقدام مخالفت كرده است.زارع مى گويد: اين مكان قهوه خانه نيست.محل كسب درآمد هم نيست . فقط جايى است كه افراد در آن احساس امنيت و آسايش  كنند.
زارع در زندگى اش حتى يك قرص هم نخورده، از غذاهاى سرخ كردنى بيزار است و خودش مى گويد: گاهى اوقات كه به ميهمانى مى رويم و نمى توانم از غذاى صاحبخانه نخورم، پس از ميهمانى با خوردن آلبالو يا ميوه هاى ديگر چربى هاى غذا را برطرف مى كنم. خوراك زارع در دو وعده خلاصه مى شود؛ ۱۰ صبح و ۵ بعدازظهر.نان و پنير و سيب زمينى و تخم مرغ و سرانجام آقاى پياز!
پيرمرد كوهستان هميشه وقت كم مى آورد.او هميشه به كندن كوه و كشيدن راه مشغول است تا به شهرنشينان بفهماند در نا كجاآباد طبيعت مى توان راحت تر از شهر زندگى كرد.او چند درخت نيز در محل سكونتش كاشته و بخش ديگرى از وقت خود را صرف آبيارى آنها مى كند.دوستان او مى گويند: از زمانى كه او به اين كوهستان آمده ۱۰ كيلو وزن كم كرده است و امروز كوله پشتى هايى كه جوانان نمى توانند آنها را از زمين بلند كنند در يك چشم به هم زدن روى كولش مى اندازد و راهى مى شود.
جايى كه امروز با دست هاى اين مرد كوهستان كنده شده، پيش از حضور او در كوهستان به اندازه يك كف دست جايى براى نشستن نبود.اما او ديگر قصد ندارد فضاى كلبه را بيش از اين افزايش دهد.
تنهايى براى اين مرد معنا ندارد، با وحشت بيگانه است . وقتى از او مى خواهيم بگويد در زمان بيمارى چه مى كند، با اعتماد به نفس مى گويد: من هرگز بيمار نمى شوم و جز ناراحتى آرتروز كه آن هم با آمدن به كوه بسيار بهتر شده است هيچ ناراحتى ديگرى ندارم.زارع تاكيد مى كند: اين زندگى را با دنيا عوض نمى كنم.

او عاشق تاريخ و جغرافياست و هميشه مطالعه مى كند.زارع يك دفتر دارد كه خاطرات و عملكرد روزانه اش را در آن مى نويسد.اين كوهنورد حرفه اى كه تا كنون جان چندين نفر در كوهستان را نجات داده است با گياهان كوهى به خوبى آشناست و كوهنوردان از چاى آويشن او بسيار تعريف مى كنند.
زارع عاشق كوه و بيابان است.به همين منظورزباله هايى كه برخى افراد در نزديكى محل سكونتش مى ريزند جمع آورى مى كند.
جان پناه زارع، هر هفته شلوغ است و كوهنوردان بسيارى به آن مى روند.آنجا محفلى كاملا ورزشى و خانوادگى است.زارع به همه توصيه مى كند: كوهستان مداواى تمامى دردها و بيمارى هاست.
او صداى بسيار جوانى دارد، بر خلاف دستان پينه بسته اش كه مى لرزند با نواى نى پسرش آواز مى خواند و از سرزمينش «همدان» بيش از هر چيز ديگرى تعريف مى كند.او معتقد است صداى نى، دف، تنبور و تار منطبق با طبيعت است و زيبايى هاى طبيعى را دوچندان مى كند.
اين سكونتگاه طبيعى، مكانى خود جوش است كه مراجعان آن حس همكارى بسيار قوى دارند.محل زندگى زارع، حتى بى نصيب از كتابخانه نمانده، اغلب كتابهاى شعرو داستان هاى تاريخى در قفسه شيشه اى جا گرفته اند.زارع مى گويد: هميشه پيرو « خواجه عبدالله انصارى» بوده ام و قناعت و سادگى را از او و باباطاهر عريان آموخته ام.


او اغلب بى حوصلگى و كرختى جوانان را ناشى از خواب و خوراك نادرست مى داند و به جوانان توصيه مى كند: راز سلامتى در خوراك كم و خواب مناسب خلاصه مى شود.زارع ساعت ۱۰ شب تا ۵ صبح را مفيد ترين زمان استراحت مى داند و مى افزايد: ورزش تنها دليل خوشبختى من است.
تنها آرزوى زارع، ماندن در جايى است كه ۲۴ سال تمام آن را با دستانش كنده است.دايما حسرت مى خورد كه چرا زودتر از اين به جايگايش نيامده است.خودش معتقد است كلبه زارع جايگاه كسانى است كه خوش قلب و خوش نيت هستند و دايما مى خواهند از طبيعت خداوند درس بياموزند.